الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
495
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
حكايت كنند كه : آن حضرت پرسيد : چه نام دارى ؟ گفت ، شاه زنان دختر كسرى . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : نه شاه زنان نيست بر امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ( و شاه زنان به معنى سيدة النساء است ) بلكه تو شهربانو و خواهرت مرواريد است [ 1 ] . گفت : آرى . و اما غزاله يا برّه نام امّ ولدى بود حضرت امام حسين عليه السّلام را كه على بن الحسين را پرستارى مىكرد و آن حضرت او را مادر مىگفت ؛ چون روايت شده است كه : مادر آن حضرت هنگام وضع حمل از دنيا رفت پس امام حسين عليه السّلام او را به يكى از كنيزان سپرد تا پرستارى كند امام زين العابدين عليه السّلام مادرى غير او نمىشناخت و مردم او را مادر امام زين العابدين عليه السّلام مىدانستند الخ . پس معلوم گرديد اينكه گويند : آن حضرت مادر خود را به مولاى خود تزويج كرد مقصود آن حاضنه بود كه پرستارى او مىكرد و مردم او را مادر مىناميدند انتهى كلام المؤلف . ( 1 ) اما سكينهء بنت الحسين عليه السّلام نامش آمنه و گروهى گفتند امينه بود . ( مترجم گويد : در تاريخ ابن خلكان اميمه است ) و مادرش رباب دختر امرؤ القيس بن عدى است . و مؤلف كتاب مختصرى از شرح حال امرؤ القيس آورده است و پيش از اين به تفضيل در حاشيه ذكر آن كرديم و به تكرار نپردازيم . و گويد : اين اشعار را امام دربارهء سكينه و رباب فرموده است : لعمرك انّنى لاحبّ دارا * تكون بها سكينة و الرّباب احبّهما و ابذل جلّ مالى * و ليس لعاتب عندي عتاب فلست لهم و ان عابوا مطيعا * حياتى او يغشّينى التّراب و هشام كلبى گفت : رباب از زنان نيك و برگزيدگان آنها بود و بعد از قتل حسين عليه السّلام او را خواستگارى كردند گفت : پدر شوهرى پس از پيغمبر براى خويش نمىپسندم . و روايت شده است كه : در رثاى شوهر خويش گفت : انّ الّذى كان نورا يستضاء به * بكربلاء قتيل غير مدفون سبط النّبىّ جزاك اللّه صالحة * عنّا و جنّبت خسران الموازين
--> [ 1 ] شاه زنان همان است كه ما امروز ملكه مىگوييم و همچنين شهربانو يعنى بانوى كشور و مملكت ، و شهر در زمان قديم به معنى مملكت بود و ايرانشهر مىگفتند يعنى مملكت ايران . پس هر دو لقب است و هيچيك اسم خاص نيست اما سلافه و غزاله و برّه نيز نام فارسى نيستند و طبرى گويد : نام او جيدا بود و اللّه العالم . و يكى از زوجات آن حضرت عايشه بنت خليفه بن عبد الله جحفيّه بود كه هنگام خروج مختار در كوفه بود و جسد فرات بن زحر بن قيس را از مختار خواست و به خاك سپرد چنان كه در تاريخ طبرى است .